★پـــــــــرنسس ویکــــــــی★

دوست بزگوار ويكي دراينجا خاطره مينويسه،عكس از بازيگرا كره ايا،امام زمون هم هست..مياي گير نده بي زحمت

بهـ نامـ خداوندـ قلبـــ ـهـ ـايـ شكســـ ـتهـ تنهــــ ـآ:

سلام حال مال شما خوبه چطورين خوبين خوشين سلامتين!؟

خاطره امروز شايد بانمكي و كمي متفاوت تر از بقيه خاطراتمـ باشهـ قبل از شروع بگم كه ديگه سوال نميزارم نه كه اصلا نذارم به طور اختصاصي كه يك پست جدارو بخودش اختصاص بده نميزارم....آخه پست خاطره ام خونده نميشهـــ ....خب ميرم سر قضيه ...قضيه مال همين پنجشنبه گذشته ميباشه كه كمي تا نسببتا ابري بچه گري در اوردن خودمهــ با اينـ ديوونه خالمـــ...

پنجشنبه اي خونمون دعاي كميل داشتيم به اضافه عقيق داداش كوچيكم كه ما هم خوانواده شوهر خاله جديدمو دعوت كرديم...از قراراي گذشته و بچه گرياي من و خالم..هنگام عقد خالم.. من كه به خالم بدجور وابسته بودم بعد از جاري شدن خطبه عقد من گريه ام ميگرو خالم به دنبال من منو در آغوش ميگيره و گريه ميكنه و محمد شوهر خالم و مامانمو مادربزرگمو اينا با خواهرشوهرمادرشوهر خالم همه ميزننداز كار منو خالم زير خنده و سعي در اروم كردن مادو و جداكردنمون ميگرن..كه مادر شوهر خالم ميگه مهديه جون چراگريه ميكني تو هم برميدارم واسه داداش وچيك محمدكه از سميرا جدانشي...واي با شنيدن اين حرف گريه ام دوبرار شد اما بيصدا و خنده ام گرفته بوداز روي حرص..كه خالم باشنيدن اين حرف زير خنده ميزنه..خالاصه بگذريم..كه قضيه خواستگاري برادر شوهر خالم براي من كمي بطور جدي تر چندروز بعد از عقد خالم كه خون مادربزرگم بوديم توسط ادر شوهر خالم به مامانم گفته ميشه كه مامانم با خنده ميگه نه بابا مهديه ميگه چراسميرا م عروس شده همين...

تقريبا يي دوهفته بعد از عروسي اين ماجرامنو خالم كه بهم ميرسيم خالم ميگه مهديه قضيه امير جديه ميگم چطور؟

ميگه با محمدو دوتا خواهرشوهرام واميرنشسته بوديم كـ مادر شوهرم بي طرف ميگه خب عروسامون كه جور شدن باهم غصه اختلاف عروس اينارونبايد بخوريم هردو همو دوست دارنو شبيه بهمن ،،،هيچ كدوم هم نياز به مو رنگ كردن هم ندارن(مومنو خالم تقربا خرمايي هستش اما من سر موهام دورنگه بچه  كه بودم مامانم حنا سركرده بودنه اين حناها رفته سرموهام بطوري كه همه فكر ميكنند رنگ كردم..موهاي من از باسنم ميگذره خيلي بلنده اما خلم موهاش كوتاهه كه الان خيلي رفته كوتاهش كرده كه ميوفته روي شانهايش) هه هه منم يك هندل زدمو از روي تمسخرگفتم كلا عروسو بردن خونه شوهر بيا مبارك بادا...خالم گفت خنگه جدي ميگم منم گفتم منم چيزي نگفتم...محمد شوهرخالم بهم بعضي وقتاميگه ابجي مهديه..اخه خالم بهم ميگه اجي..وچون منو خالم فقط 9ماه تفاوت داريم و خالم به مامانم ميگه ابجي مهديه بخاطر خاله سميرام خاله هاي ديگرمو داييم اينا به مامانم ميگن ابجي مهديه ..محمدخالمم به مامانم ميگه ابجي مهديه ...وگاهي به من بخاطر خالم ميگه ابجي....

هي واي من ...يبار رفتم تو اتاق كه درس بخونم موقه امتحانات خرداد بودش...كه خالم صدام زد مهديه بيا تخمه بخور ...گفتم نميخوام دارم درس بخونم...محمد گفت مهديه بيا سميرا نميزاره درس بخوني ... گفتم اشكال نداره شما راحت باشين...مامانم گفت خب بيا ...گفتم مامان نميام ديگه نگين خب هي...امتحان فكر كنم جغرافيا بودش فكر ميكنما...كه خاله سميرام مجددصداش بلند شدو گفت"جاري مهيديه"بياو...واي من كه مردم جلوي محمداينجور گفتو...هيچي نگتم..يك نيم ساعت بعدش كه از اتاق رفتم بيرون اينا همه رفته بودم مشغول شلم درست كردن بودن كه كلا من نگام به نگاه محمدنيوفتاد خالمم كه تو آشپزونه بود رفتم توي آشپزخونه جاتون خالي آوردم توي دهنش به شوخي گفتم آدم شو حال ديگه شوهر داري حالا خرجون..خلاصه داره داشتان ميشها بخداايناهمش عين حقيقتها...قضيه پنجشنبه رو ميگفتم...من رفتم پيش خالم كه نشسته بود كنارمادرشوهرو خوهرشوهرش..گفتم خاله مبادا شماذست بسياه و سفيد بزنيا اخه همه شام خورده بودنو داشتن ظرف ميشتن...گفت نه تو برو..بعد كه سالن خلوت شده بود...محمدخالم اومد بيرون من بلندشدم كه بيام ت آشپزخونه كه خاله ديوونه ام با صداي بلندگفت..محمد... اميرهم اومده..واي مردم ديگهــــــ...ديگه نفهميدمجواب چي شد..اومدم به ابينت تكيه داده بودمو داشت با دختر عموم صحبت ميكرد..كه زن عموم ظرفارو خشك ميكردن با زن داييم ميدادن كه من بزارم توي كابينت ..كه كمي وقفه افتاد توي كارشون من متكيه دادمو ميززدم توي پهلو دختر عموم..گفت مهديه ديوونه نكن اب ميزم تودا..گفتم اشكال نداره بريز بدجر گرمامه...كه نگام به بيرون افتاد كه خالم رد شد...پسرعموم  اومد توي آشپزخونه گفت خانوما چايي ...گفتم وايي چقدر هي اومدي گفتي چايي ملت چايي خوردشونو تموم نشد گفت ..بريز تو حالا..خلاصه من كه نريختم..خالم ريختش..خاله سوميم البتها نه خاله سميراما...به پسرعموم گفتم كه خاله سميرا من كوشش گفت اونجا نيشسته گفتم نه بابا بلندشد گفت ولمون كن نديدمش خب..."به اطلاع ميرسونم پسرعموم2سال از خودم كوچيكترو امسال ميره دوم دبيرستان"واي وقتي پسرعموم رفت منم كه به كمد آشپزخونه تكيه داده بودمو داشتم با زن عمومو دختر عموم شوخي ميكردم ديدم دوتا مرد كه يكيشونو ديدم پدر شوهر خالمه و، يكي با لباس قهوه ايو شلوار مشكي پشت سرش و خالمم پشت سرش ..خالم نگاه به آشپزخونه انداخته خنديد ...و دودقيقه نشد ديم ...توآشپزخونه ظاهر شد منم با يك لبخندهمراهيش كردم كه خالم كه صداش مثل ليزر ميره روي مخ ادم..گفت نگاه كن چه خله ي خوبي داري كمتراز 24ساعت خواستتو براورده كردمم...آخه خالم هي از صبح كه اومده بود چپ و راست ميخواست حال منو بگيره ميگفت اميرمنم ميگفت كاش ميمديم اخه اين چه قيافه اي داره كه دم دقيقه اين محمد و اميراز زبونت نيموفته..بعد خالم گفت بزن قدش...من و خالم هميشه واسه ي مسخره يكي وسوژه ميكرديم واسه ي همسر اينده همديگر..سياوش خيرابي ...ووجانگيون سوك هميشه مال خالم بودش و ادماي بيريختو بدقواره تلويزون مال من بودن..اما اينبار خالم ديگه شوهر داشت و پاي امير در كاربود..خالم باصداي جيغي كه داشت گفتبزن قدش..و خندو طوري كه حرف ميزد زناي عموم نگام كردن و خاله سوميم خنديد اخه خالم اينا قضيه ر ميدانشتن...دخترعموم كهه....ماشالله اش بشه قبلش گفته بود بهم كه مهديه من يكي دارمن گفتم چي گفت خنگه بي اف ديگه گفتم خاك برسرت نكنند كه مايه افتخارت شده..بعد او گفت مهديه خانم بله كه له بادا بادا مبارك بادا اشالله مبارك بادا وايي..نگو كه اين زن عمواي جيغم فهميدن...اما هيچي نفتن..از قضيا همه جمع شدن بعد از شام و دعا توي سالن..حالا مامانم مهديه..عموم مهديه..بابا م مهديه..داداشم از اذيت كردن من مهديه..داييم از روي اينكه روي منو كم كنه بلند گفت مهديه دايي چايي نميخواي بياري...خالم سويمم ميگه مهديه خالم من ميرم يمشينم براي چايي بيار پسرعموميمگه مهديه منم خسته شدم ميريم ميشينم برام چايي بيار..اين زن عمومو زن داييم ايناهم چپ و راست مهديه..كلا همه ست به دست هم دادن كه منو بكشنند توي سالن منم داشتم ميمردم از خجالت كه خالم اينجور دديونه گري درآورده..حالا نگو كه عمه خانومم اومده ميگه  مهديه عمه بيار سرا ين قابلمه ر بگير ببريم روي حياط كه اين آبگوشت زياد اومدن ببرم واسه همسايه هامون...اي واي بايد از ميون اينا جمع ميشدن..منم كه خالم گفتهبود من شلوارو شال سفيذ اوردن شب بپوشمو سركنم توهم همينارو بپوش آخه منو خالم از بچگي همه چيامون سرهم ميخريم..منم كه اين شلوار جيغ پوشيده بودم..رويهه رو تن

گ گرفتم..اين چادر مجلسي سركرده بودم ليز ..واي خدا اگربيوفاته چي ميشه..روهم رو كلا تنگ تنگ گرفتمو بردم روي حياط..حالا زن عموم اومده روي حياط ميگه مهديه بيا اين ظرفا كه عموم اينا گذشتن اينجا جمع كنيم بريم تو بديم بشورند وايي خدا بايد د.باره برمنيگشتم..اما من كلا رفتمو اومدم بخدا نگام به نگاه صورت اميرنيوفتاد تا ببينم ه شكليه...ديگه اودم توي اشپزخونه ...خيلي اذيت شد..بلاخره ساعت12شب بود كه بلندشدن برن...خالم ميگه چرانمييا امير اينقد بچه مثبته بنا نيست نگات كنه.

گفتم ميزنم دكو مكتو خورد ميكنما...اين شده تيكه كلامم.خلاه اينا رفتن روي حياط كه برن.منم كه رفتم روي حياط..حالا اي امير داره نگاه ميكنه خالم ميگه بخدا نگاهكن داره نگكاه يكنها..گفتم سمير نميخواي با مادرشوهرت بري دراي بد منو خرد ميكنيا خرجون.بلاخره ان بچهاي عمو افتادن برجون من كوچولوهاشونا كه داشتن بازي مركدن زير چادرمن از شانس بدبخت من قايم ميشدنوبخداخالم ميگفت اميراومده اينجا صورتشو درست كرده و لباس نو خريده..منم نيش خندبهش زدمو گفتم حيف طفلكي .....اگراينجوركه تو ميگي باشه كه ملا بخاطر منه نميدونه كه من جمعامتنفرم از مرد ايروني معت صورتشو درست كنه خوشم مياد اين مرد ته ريشا وايي....بلاخره گذشت و شب پرخاطره اي شد..حيف كاش ميتونستم با تمام جزدياتشونو اينا ينوشتم حيف كه حسش نيستش..!!!وايي ديروز رفتم كلاس آشپزي  زئين كيك خامه به ياد داد ميخوام الا درست كنم عكسشو واستون بزارم معلوم نيست اما كيا!!!!!!!!!!!!!!!!!!چندروزه حال و هوام اصلا خوش نيست همه بي معرفت شدن....تاسراغشون نگيرم سراغم نميگرن..خيلي تنهام

http://deborah1.persiangig.com/163/4/deborah-mihanblog-com_542158166_%20%285%29.gif

مخاطب "فا" : نامروان شديا..كاش بشه فيلم كره اي بگيري تا ببينيم....توهمداري بيمعرفت ميشي

مخاطب"خاص":قهر

چتـــــــــ امروز ساعت16:15دقيقه يادتون نرها هروز يچتيما ....تا ماه رمضون كه اگرشد شبا ميچتيم...

1-نظرت درمورد رمان"ب"چيه ؟ تالا خوندي؟چيا؟

+اره خوندمـــ...یکیشوخیلی خیلی دوست داشتمـــ"مهرمن"شخصیت اصلی اسمش صبا بود...خیلی قشنگه عاشقونه و البته عارفانهــــ..عاشقـ شخصیتــ حاجــ رسولـــــم...

بچهـ این رمان الکتریکیه توگوگل سرچ کنید میاد براتون بخونید..البته اگر مثل من مرد زندگیتونـــ دوستـــ دارینـــــــ از اون مردایـــــــ عاشقـــــــــــ و البتهـ خدایی باند.

2-فيلماي ماه رمضون امسال ميدوني چيه؟

+اره میدونم چیهـــ:شبکهـ ۱ راز پنهان.شبکهـ۲چمدان.شبکهـ۳خداحافظ بچهـــ..این اطلاعات و دوستانــ بهمـ دادنـــ

3-از خاطره امروز من چي برداشت كردي؟

+والا بابا من نمیخوام ازدواج کنمـــ روح امیربدبختمـــــــ ازماجرابیخبرهـ...ووووو تمام زندگیـ من فقطـ "محسنـ افشانیهـــ"

4-هرچي دلت تنگه خواهشا بگو؟

+خیلی تنهامـــ..یکـــ دوستـــــــــ واقعیـ میخوامــــــــ+کمیـ معرفتـشـــ


برچسب‌ها: بچه گری, داستان ویکی, 22تیر, نجشنبه, امیر, محمد, خاله سمیرا, مهمونی, عقیق, مهدیه
❤ويــــ❤ـــكـــ❤ــيـــــ❤ــــــ❤위키 |1:55 |یکشنبه 25 تیر1391 |